زندگی به وقت دیروز
دوران مدرسه در
بین تمام درسهایم , تاریخ حال و هوای دیگری برایم داشت...آن روزها در تصور روزهای
کودکی ام دوست داشتم باستان شناس بشوم تا با یک کلاه جهانگردی و یک کیف کمری یا یک
کوله پشتی در لابه لای خاک و خل ها در تپه های باستانی به دنبال قدمت کوزه های
سفالی و ترجمه کتیبه های تاریخی باشم...آن روزها فقط میدانستنم که من گذشته را
بیشتر از حال دوست دارم...حتی اگر خودم هم مال آن گذشته نباشم..
من شیفته گذشته
ام...من عاشق جمع کردن عکسهایی از روزهای زندگی ام هستم...من حتی برگه انتخاب واحد
ترم 1 دانشگاه را هم نگه داشته ام تا سالها بعد برایم خاطراتم را زنده کند...من پر
شده ام از گذشته...زیباترین حس ها را از
فکر کردن به اتفاقات گذشته میگیرم و آزار دهنده ترین افکار را هم از زندگی در
گذشته نصیبم می شود.
هنوز هم دلم پر
میکشد برای آن دوستیهای روزهای دبیرستان ...یاد آن روزهایی که برای کنکور درس
میخواندم و آن همه اتفاقات شیرینی که با وجود استرس درس برایم لذت بخش ترین روزهای
زندگی ام را رقم زد .هنوز هم حسرت لحظاتی از آن روزها را می خورم که دیگر برایم
تکرار نمیشود و نمی توانم دوباره شیرنی اش را حس کنم جز با تکرار خاطراتش.
من از آهنگها,
از آدمها, از عکسها, از کاغذها, از نوشته ها , ازخیابان ها و از کوچه ها خاطره
دارم.... حتی همین حالا هم خاطراتم دارند برایم چشمک میزنند... هدفونم را گذاشته
ام, صدای محسن چاووشی همه وجودم را گرفته و مرا با خود می برد به آن اتوبان خلوت و
آن ماشین و آنروزی که دلم از همه دنیا گرفته بود ...آن روز که من هم با صدای آهنگ فریاد
می زدم "...حالا روزا همشون سه شنبه ان ... لعنت خدا به این سه شنبه ها"
