تبليغاتX
فــــلاش بــــک

فــــلاش بــــک

من پسر صدام بودم

"من پسر صدام بودم" را نزدیک به یک سال پیش خواندم. کتابی که امروز با دیدن وقایع اخیر یاد صحنه های بسیاری از این کتاب می افتم. واژه دیکتاتوری واژه هزار رنگی است... هر کس به گونه این بوم سیاه را به ظاهر رنگ می زند تا شاید زیباتر جلوه کند...اما نفس کار همان است. این روزها, این کتاب را هرگز از دست ندهید. شاید دید روشن تری نسبت به همه چیز و همه کس پیدا کردید. معرفی این کتاب را چند ماه قبل برای نشریه دانشجویی مان نوشته بودم که همان را عینآ در زیر می آورم...

***********

من پسر صدام بودمتا به حال چند بار تصور کردهاید که یک آدم را بکشید؟...تا به حال به آدمهایی که کشتن برایشان راحتترین کار دنیاست فکر کردهاید؟ شخصیتهای که واژه انسان برازنده آنها نیست و شاید خیلی به ندرت و حتی هرگز با چنین افرادی را مستقیمآ روبرو نشدهایم و فقط اخبار جنایات آنها به گوشمان رسیدهاست.

یک قاتل که در کوچه خیابان راه میافتد و اسلحه طرف مردم میگیرد شاید برای افرادی که با آن قاتل روبرو میشوند خطرناک باشد ولی آن روزی که آن قاتل در مسند قدرت قرار بگیرد دیگر چه با او روبرو شوی و چه نشوی در خطری...همه مردم آن شهر و حتی تمام جهان در خطرند...

«من پسر صدام بودم» روایتی است از سر نوشت نه یک قاتل, بلکه سلسله قاتلانی که پا را فراتر از کشتن مردم سرزمین شان گذاشتند. این کتاب سرگذت لطیف یحیی بدل و فدایی عدی حسین صدام فرزند ارشد صدام است. کتابی که شاید شما را به همه چیز مظنون کند...وقتی که متوجه شوید  انسانهایی بودهاند و هستند که جنایت و غارت و شهوت بیافسارشان سر به فلک گذاشته است مطمئنآ به اکثر شخصیتهایی که دور و برتان هستتند مظنون خواهید شد.

«فقط صبر کنید تا رئیس جمهور شوم. من سخت بیرحم تر از پدرم خواهم بود. این جملات را یاداشت کنید. آرزوی دوران صدام حسین را خواهید کرد!» این را عدی حسین صدام فرزند ارشد و جانشین صدام پس از او گفته است.

این کتاب یکی از پرفروش ترین کتابهای سیاسی  است که تا کنون در ایران به چاپ رسیده و واقعیات زندگی شخصی و سیاسی عدی حسين صدام است که از زبان بدل او لطیف یحیی به نگارش درآمده که آیینه تمام نمای هر حکومت دیکتاتوری است.

«من پسر صدام بودم, در زمان حیات رژیم صدام نوشته شده و گرچه روایتی مستند از زندگی فرزند ارشد دیکتاتور وحشی عراق است اما در بعدی دیگر , به کثافت پنهان خودکامگی در جامعهی عراق میپردازد و تا آنجا پیش میرود که خواننده را به تهوع وا میدارد ... قتل , شکنجه , ترور , فحشا و....»

شاید نیاز به ذکر یک نکته در اینجا ضروری باشد و ممکن است عنوان سیاسی کتاب شما را به اشتباه بیندازد. این کتاب از نظر داستانی نیز کتابی قوی و گیرا محسوب میشود و جذابیتهای آن در همین نکته نهفته است که ماجراها را به صورت یک داستان به هم پیوسته روایت میکند. توصیه میکنم هرگز این کتاب را از دست ندهید. خط داستانی پر کشش این کتاب هر خوانندهای که آنرا شروع کند را تا انتها با خود همراه خواهد کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:3  توسط مهدی کریمی  | 

شب چله چلچراغ

جشن شب چله هفته نامه ی چلچراغ در سال 86

۱.امشب جشن چله چلچراغ بود...با دو روز تاخیر

جشن با شکوهی بود. سید محمد خاتمی , گلشیفته فراهانی, عادل فردوسی پور, مهران مدیری, فاطمه معتمد آریا, حسین زمان, و باران کوثری, سروش صحت و جمعی از سیاسیون, سینما ,ادبیات و ورزش ایران نیز در این جشن حضور داشتند و یک سری نشان با یک قاچ هندوانه از طرف چلچراغ به برخی از این چهره ها هم داده شد...کلآ جای شما بسی خالی

فعلآ باید گزارش وبلاگ چلچراغیها را تا صبح آماده کنم...شرح مفصل جشن را انجا برایتان می نویسم

۲. گزارش تمام شد تقریبآ ۱۰ ساعت پس از پایان مراسم... گزارشی که حاصل یک شب زنده داری دو نفره از جانب من و فرید بود که البته گیر دادنهای فرید برای زودتر رساندن گزارشها بیشتر عامل این موضوع بود

 گزارش لحظه لحظه از جشن چله چلچراغ در سال ۸۶

۳. نیما اکبر پور مجموعه کاملی از لینک های گزارشها و عکسهای شب چله را در وبلاگش جمع آوری کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:59  توسط مهدی کریمی  | 

شهری به رنگ خاکستری

برج میلادمسیر مستقیم اتوبان را در پیش گرفته ایم...دور برمان پر از ماشینهایی است که هر لحظه مارا وادار به فشار دادن پدال ترمز میکنند. راننده ها به هر بهانه ای به هم بد و بیراه می گویند و داد و بیداد راه می اندازند. دیگر خبری فشار دادن گاه بی گاه پدال ترمز هم نیست. ترمز دستی را کشیده ایم در پشت دهها کیلومتر ماشین در یکی از بزرگترین اتوبانهای تهران حبس شده ایم. چاره ای جز تحمل نداریم. راههای فرعی هم ترافیکی سنگین تر از راه اصلی دارند. شاید یکی دو ساعت بعد در پایان این راه خبری از ترافیک نباشد, در دلم می گویم کاش در شهری به جز تهران زندگی میکردم...چند لحظه بعد از حرفی که زده ام منصرف می شوم...

 

در انتهای اتوبان بزرگترین نماد مدرن شدن تهران از لابه لای سیاهی ها قد علم کرده است, گاهی اوقات خیال می کنم مردی بلند قد است که سرش را از بین دوده هایی که تهران در بر گرفته به امید دیدین هوای یکدست و بی دود بالا آورده است.

 

عصر می خواهم به خانه برگردم. مترو حادثه دردناکی است که لااقل مطمئنم اگر چه ممکن است مجبور باشم یک ساعتی را عین چوب خشک در لا به لای فشار مسافران بایستم اما مطئنم که بالاخره به مقصد می رسم و خبری هم از معطلی نیست. ولی چه رسیدن لذت بخشی است حضور تقریبآ یک ساعته در بین فشار های بدنی , شمیایی و صوتی که گاه تا سر حد یک شکنجه روزانه برایم تکراری می شود ولی لااقل آنرا به فاجعه ایی به نام اتوبوس و تاکسی هایی کرایه اش از نرخ دلار و بازار بورس و قیمت نفت هم ناپایدارتر است و هر روز کرایه بالای دیروز را بالاتر میبرند ترجیح می دهم.

 

صبح زود از سرویس دانشگاه جا مانده ام و باید از روی اجبار بروم افسریه تا به اتوبوسها برسم. ساعت حدود شش صبح است و من وقتی پایم را در افسریه تهران می گذارم آرزو می کنم که ای کاش در خانه می ماندم و آن روز را بی خیال درس و دانشگاه می شدم. اگر آن موقع از صبح خواستید آن حوالی بروید حتمآ یک ماسک مناسب همراه خودتان داشته باشید تا لا اقل از بین آن همه دودو دم جان سالم به در ببرید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:14  توسط مهدی کریمی  | 

عابر بانک مورد نظر در دسترس نمی باشد

عابر بانکها که در روزهای معمولی سر هر کوچه و خیابانی بدون هیچ مزاحمی منتظر مشتریان خود هستند در روزهای آغازین هر ماه به یک دردسر اساسی تبدیل میشوند. دستگاههایی که نیمی از آنها به دلایل مختلف از دور خارج شده اند و نیمی دیگر صفهای طولانی مقابلشان آنها را از دسترس دور کرده است. اینجا دردسر همه گرفتن پول است, دردسری که کارت به دستان منتظر در صف هر لحظه برای رسیدن به آن بی تابی می کنند.

 

چون عابر بانکها در هر بارانجام عملیات مقدار محدودی را پرداخت می کند مشتری مجبور است چند باره دریافت موجودی را انجام دهد تا حقوق یک ماه کاری اش را تمام و کمال در جیب بگذارد و همین موضوع باعث شده تا صدای اعتراض آنهایی که در صف ایستاده اند چند باری بلند شود. آنهایی که جلوی صف ایستاده اند تا کمر در دستگاه فرو رفته اند و مراقب این هستند که شخص دریافت کننده تقلب نکند. جلوی صف یکی از خانمها کارتش را برای بار دوم بعد از دریافت اول درون دستگاه قرار میدهد. نگاههای چپ چپ آنهایی که در صف ایستاده اند قصاصی بدتر از جرم آن خانم را نصیبش میکند.

 

هر وقت که بلایی سر دستگاه می آمد نفسها در سینه حبس می شد. هیچ کس طاقتش را نداشت که بیبیند تمام تلاشهایش برای رسیدن به چند اسکناس تا نخورده به بن بست خورده است. بالاخره فاجعه به سراغ صف دستگاه بقلی ما میرود. دستگاه آنها از کار می افتد و مردمی که که در صف بودند با کلی آه و ناله و  نفرین به همه ارکان ریز و درشت به سمت دستگاههای دیگر میروند.

"قدیما صف بانک بود حالا صف عابر بانکه...عابربانک گذاشتن که نصفش خراب باشه نصف دیگشم یا موجودی نداره یا به شبکه وصل نیست"

اینها را پیرمردی که برای دریافت حقوق بازنشستگی اش در صف ایستاده می گوید. از حرفهایی که میزند و سر و روی خسته اش به نظر می رسد که چندتا عابر بانک را امتحان کرده و به در بسته خورده است.

 

مرد نسبتآ چاقی که در انتهای صف ایستاده آرام و قرار ندارد. میخواهد به هر نحوی که شده بدون نوبت پولش را بگیرد. یکضرب میرود جلوی صف و میخواهد کارتش را مثلا یدون سر و صدا بدهد آقایی که آنجا ایستاده تا برایش بدون نوبت پولش را بگیرد. حرکات ناشیانه اش برای دادن کارت به آن آقا براحتی رسوایش می کند و خانمی که در صف ایستاده است وارد میدان میشود تا به قول خودش با زبان خوش آن مرد چاق را راهی ته صف میکند. البته آن آقا هم که قصد ایستادن در صف را نداشت از رفتن به ته صف منصرف شد و به سمت دستگاههای دیگر راه افتاد تا شانسش را در دستگاهی دیگر برای فرار از این قطار انسانی که به صف مشهور شده است امتحان کند.

همین ماجرا باعث میشود تا سر یک بحث همگانی در صف باز شود. ابتدای بحث در مورد فرهنگ و این جور مسائل بود ولی نفهمیدم که چه طور از تاریخچه قیمت گوجه فرنگی, سهمیه بندی بنزین و خداحافظی علی دایی از تیم ملی سر در درآورد.

 

آخر های صف است و کم کم دارم امیدوارم میشوم که میتوانم کارتم را داخل دستگاه قرار دهم ولی یک حادثه ناگوار شیرازه صف را از هم می پاشد. کارت یکی از مشتریان در دستگاه گیر کرده و دستگاه را مختل می کند. همه با نگرانی دور دستگاه حلقه میزنند و این میان از همه نگران تر من هستم که چیزی نمانده بود نوبتم شود. خدا را شکر مشکل حل میشود و خیال همه را راحت میکند...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:39  توسط مهدی کریمی  | 

دنیای وارونه... نزول خورها به بهشت میروند

بالاخره کتاب کهنه و نو جمالزاده را چند وقت پیش شروع کردم اما در همان اولین داستان از سلسله داستانهای این کتاب چند مورد برایم جالب و مبهم بود:

 

****

 

داستان روایت جوانی است به نام سهراب که مادر مریضش رو به موت است و در آرزوی ورود به دانشگاه پزشکی روز و  شب را به هم میرساند… حاج فتح الله, همسایه آنها, مردی ثروتمند است که همه از او تنفر دارند و در تمام داستان بخاطر ثروت نامشروعش شحصیتی منفور و پست دارد… سهراب که همیشه پسر خوب و سر به راهی بوده برای رسیدن به آروزهایش, شبی برای دزدی به خانه حاج فتح الله میرود و زمانی که حاج فتح الله را با تپانچه اش بالا سر خود میبیند او را به قتل میرساند و پس از آن دستگیر میشود...

در زندان سهراب بارها در حضور یکی دیگر از شخصیتهای داستان اعتراف میکند که چقدر به حاج فتح الله حسودی میکرده و میخواسته که سر به تنش نباشد. سهراب به شدت عذاب وجدان داشت و از جزای کارش در آن دنیا میترسید تا اینکه یک شب در زندان خواب حاج فتح الله را میبیند که مدام دارد از او تشکر میکند و میگوید" خدا خیر ت بدهد پسر..من واقعا نمیدانم چطور از تو تشکر کنم که مرا از ان زندگی نکبتی خلاص کردی" حاج فتح الله در خواب اعتراف میکند که برای بدست آوردن ثروتش چه کارها که نکرده و چه کلاهها که بر نداشته است …. بعد از یک اعتراف طولانی( که گمان نمیکنم شمربن ذالجوشن هم توانسته باشد این همه گناه در عمرش انجام دهد) حاج فتح الله  به سهراب میگوبد:"یقین دارم که در دالان بهشتم دارم به طرف بهشت میروم و هر لحظه هزار بار به عمر و جوانی تو دعا میکنم"

سهراب از خواب بیدار میشود و تصور میکند که تمام اینها را در واقعیت دیده و خوابی در کار نبوده. سهراب بعد از بیدار شدن ناگهان به یک عارف تمام عیار تبدیل میشود و در زمان اعدام هم با احساس سبکی و آرامش طناب دار را بر گردن خود قرار میدهد...

 

****

 

یک نزول خور که به بهشت میرود و یک قاتل که  عارف میشود...

 

کاش واقعآ به همین سادگی بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:58  توسط مهدی کریمی  | 

ازدواج به سبک چینی

امشب در اخبار سراسری ساعت ۲۱, خبری  گفته شد که بر اساس اون در کشور چین خانواده ها برای پبدا کردن همسر مناسب برای پسران خودشون, عکس و مشخصات اونها رو روی کارتهای بزرگی مینویسن و با در دست گرفتن این پلاکاردها توی پارکها دنبال یک عروس مادر شوهر یا پدر شوهر پسند برای پسرانشون  میگردن.... 

گوینده اخبار اضافه کرد که این کار بخاطر طرح تک فرزندی بودن خانواده ها در کشور چین هستش که توازن جمعیت بین دختران و پسران این کشور رو به ریخته و مردم هم به همین خاطر به این کار روی  آوردن...

 

 

حالا فرض کنین که این سنت حسنه در ایران هم رواج پیدا کنه؟!

احتمالآ به خاطر ازدحام جمعیت یه چند هزار نفری توی پارکها زیر دست و پا له میشن...

 

پ.ن: مادر بزرگ....

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:9  توسط مهدی کریمی  | 

باشگاه خوانندگان چلچراغ

بالاخره وبلاگ هم توی چلچراغ معرفی شد. یک معرفی جامع و کامل که نیمای عزیز زحمت اونرو کشیده بود. در این بخش نیما اکبر پور مطلبی رو که برای وبلاگ چلچراغیها نوشته بودم رو هم اورده بود که باید از این بابت یک تشکر اساسی ازش داشته باشم. در کل من به نمایندگی از طرف گروه چلچراغیها بخاطر تمام لطفی که آقای اکبرپور نسبت به گروه ما داشتند ازشون تشکر میکنم.

 

میخوام به بهانه این معرفی در مورد وبلاگ بنویسم ....

یه نوشته کوتاه درباره زندگی نامه ی چلچراغیها !؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 2:49  توسط مهدی کریمی  |