تبليغاتX
فــــلاش بــــک

فــــلاش بــــک

مادر...

ساعت ۲:۳۰ دقیقه بامداد است...چند ساعتی است که نفسی راحت می کشی...کبوترهایی که هر روز برایشان دانه می ریختی از فردا منتظر دستان تو هستند که باز هم از پنجره بیرون بیاید...و من منتظر دستان تو که از زیر خاک بیرون بیاید...

راستی عدالت را با کدام سنگ محک می سنجند؟اما خدایا... راضی ام به رضای تو

دیروز که موذن اذان مغرب را می گفت و ذره بارانی از آسمان بر زمین می ریخت تو هم از زمین به آسمان سرازیر شدی...این حافظه لعنتی از تصاویرت پاک نمی شود....این پیراهن مشکی را بر تنم دوست ندارم...کاش من جای تو می رفتم...کاش این پیراهن مشکی امروز بر قامت تو سوار می شد.


از تمام دوستانی که تلفنی و یا با کامنتهای خود تسلیت گفتند ممنونم... امیدوارم بتوان لطف و مهربانی برخی دوستان عزیزم  که با تمام وجود حرفهایشان و همدردی شان برایم ارزشمند بود را جبران کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:30  توسط مهدی کریمی  |