چکنویس شبانه
ساعت ۴ صبحه...بی خوابی زده به سرم...ساعت ۶ باید از خونه بزنم بیرون....میدونی چه مرگمه؟؟....حس میکنم گیر افتادم بین یه سری خاطرات مزخرف.....امشب دلم گرفته....همینجوری...الکی محض خنده
خودمم نمیدونم چه مرگمه و دلم چی می خواد...فقط میدونم هر یه ثانیه ای که از زمان امشب می گذره بیشتر توی این باتلاق دلتنگی فرو میرم....همه زندگی ۲۲ سال گذشته ام توی مخم به صف شدن دارن جلوی چشمام رژه میرن....حس میکنم یه چیزی یه جایی یه نقطه ایی توی این زندگیه کوفتی کمه....نمیدونم چیه...فقط میدونم اون یه تیکه پازل زندگیم که اش خالیه امشب خوابو از چشمام گرفته...
راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم شایدم بی خوابی امشبم به خاطر اینه که قول دادم تا صبح بالای سرش بیدار بمونم...به خاطر اینکه شب تولدشه...شاید این قولمه که مثل فیلمای علمی تخیلی به یه قانون تبدیل شده که منم بخوام یا نخوام باید ازش اطاعت کنم...
انگار همیشه شبا تا دم دمای صبح وقت دلتنگیه....شب زنده داری رو دوست دام حتی با دلتنگیاش
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 3:57  توسط مهدی کریمی
|
