دوران مدرسه در
بین تمام درسهایم , تاریخ حال و هوای دیگری برایم داشت...آن روزها در تصور روزهای
کودکی ام دوست داشتم باستان شناس بشوم تا با یک کلاه جهانگردی و یک کیف کمری یا یک
کوله پشتی در لابه لای خاک و خل ها در تپه های باستانی به دنبال قدمت کوزه های
سفالی و ترجمه کتیبه های تاریخی باشم...آن روزها فقط میدانستنم که من گذشته را
بیشتر از حال دوست دارم...حتی اگر خودم هم مال آن گذشته نباشم..
وقتی بزرگتر
شدم بازهم دنبال گذشته بودم...ولی این بار گذشته ای که خودم هم جزوی از آن
باشم...واضحتر بگویم از آن روزها تا به امروز شیفته این بودم که قطعه ای از
گذشته را ببینم و یاد آن زمان بیافتم...از کوچه های کنار دبستانی که آنجا تحصیل می
کردم و آن خانه ای که وسایل چوبی آنتیکش از پنجره پیدا بود و کسی در آنجا زندگی
نمیکرد .ما هم گمان میکردیم آن خانه سالهاست که متروکه است صاحبش خانه را گذاشته
خودش رفته است...یا حتی پنجره کلاس دوم راهنمایی مان که به کوچه پشت مدرسه باز می
شد و کمی پایین تر از حد معمول بود....و یا هوای بهار و تابستان پارک شهر که مرا
میبرد به خاطرات گذشته ام در همین یکی دو سال گذشته.
من شیفته گذشته
ام...من عاشق جمع کردن عکسهایی از روزهای زندگی ام هستم...من حتی برگه انتخاب واحد
ترم 1 دانشگاه را هم نگه داشته ام تا سالها بعد برایم خاطراتم را زنده کند...من پر
شده ام از گذشته...زیباترین حس ها را از
فکر کردن به اتفاقات گذشته میگیرم و آزار دهنده ترین افکار را هم از زندگی در
گذشته نصیبم می شود.
هنوز هم دلم پر
میکشد برای آن دوستیهای روزهای دبیرستان ...یاد آن روزهایی که برای کنکور درس
میخواندم و آن همه اتفاقات شیرینی که با وجود استرس درس برایم لذت بخش ترین روزهای
زندگی ام را رقم زد .هنوز هم حسرت لحظاتی از آن روزها را می خورم که دیگر برایم
تکرار نمیشود و نمی توانم دوباره شیرنی اش را حس کنم جز با تکرار خاطراتش.
من از آهنگها,
از آدمها, از عکسها, از کاغذها, از نوشته ها , ازخیابان ها و از کوچه ها خاطره
دارم.... حتی همین حالا هم خاطراتم دارند برایم چشمک میزنند... هدفونم را گذاشته
ام, صدای محسن چاووشی همه وجودم را گرفته و مرا با خود می برد به آن اتوبان خلوت و
آن ماشین و آنروزی که دلم از همه دنیا گرفته بود ...آن روز که من هم با صدای آهنگ فریاد
می زدم "...حالا روزا همشون سه شنبه ان ... لعنت خدا به این سه شنبه ها"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:3  توسط مهدی کریمی
|
حوصله بروز کردن ندارم ولی اینها دارم مینویسم که عنکوبتها هوس نکنند بساط تارهایشان را در این وبلاگ علم کنند.پس همینجوری بی بهانه برو که رفتیم...
این روزها شده ام "هولدن گالفید"(شخصیت اول ناتور دشت)....نمیدانم چرا اینقدر همسال "استرادلیترها" دور و برم زیاد شده...هولدن را دوست دارم چون بعضی وقتها خودم هم هولدن میشوم
امروز دایره زنگی را دیدم...راستش با چه امیدی قدم در عرصه گیشه سینما نهادیم....گفتیم فی المجلس دو سه فقره مهران مدیری و شریفی نیا با چاشنی باران کوثری میزنیم حالش را میبریم...گفتیم فیلنامه اش را اصغر فرهادی نوشته و عیالش فرمان اکشن را برای فیلم صادر کرده...ولی حقیقتآ به قول یک بنده خدایی بلا به دور...آقا یک نفر برود خرما سفارش بدهد زودتر مجلس ختم سینمای ایران بگیریم برود پی کارش دیگر..
چندتایی از فیلمهای اسکاری امسال را فرصت شد قبل از عید ببینم..."جونو" را دوست داشتم ...برخوردهایی که در فیلم میشد باعث شد بگردم دنبال یکی دو مشت خاک تا بریزم بر سرم که چرا در ایران متولد شدم....برخورد پدر جونو با دخترش موقعی که دختر داشت ماجرای حامله شدنش را برای پدرش میگفت از جمله صحنه هایی که برای همیشه در ذهنم ثبت شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط مهدی کریمی
|