فلاکت اجباری
در مطب دکتر نشستهام, ویروس آنفلوانزا توی بدنم جا خوش کرده و رمقم را بریده. در سالن انتظار حدود ده نفری هستند... روبرویم پیرمردی همراه با مرد جوانی نشسته که حدس میزنم پسرش باشد. کنار دستم خانمی با پسر بچهاش نشستهاند. پسرک سرفه میکند و مادر قربان صدقهاش می رود. مادر و دختری که چند قدم آن طرفتر از آنها هستند جلو میآیند و دو مادر با یکدیگر گرم میگیرند تا زمان انتظارشان را بیکار نباشند. دختر و پسر هم شروع میکنند باهم صحبت کردن.
همان موقع پسر بچه دعافروشی وارد مطب میشود. چهره کودکانه و معصومش, لبخندی ناخودآگاه را بر لبان حاضران در سالن انتظار مینشاند. سن زیادی ندارد, به ظاهرش میخورد 10-11 سال داشته باشد. پیرمرد روبرویی با لحن پدرانهای پسر دعا فروش را صدا میزند و یک دعای توسل میخواهد, پسر کمی مکث میکند و یک دعا از بین دعاهایش بیرون میکشد و به پیرمرد میدهد. پیرمرد میگوید:» پسرم گفتم دعای توسل«...پسر دعا را پس میگیرد بازهم کمی میگردد و دعای دیگری به پیر مرد میدهد. پیر مرد میگوید:» عزیزم این دعای توسل نیست, من دعای توسل خواستم«. پسر باز هم دعا را پس میگیرد. بغض کرده و چشمان درشتش با آن معصومیت کودکانهاش به چهره پیرمرد خیره شدهاند. دسته دعاها را به سمت پیرمرد میگیرد میگوید: »خودتون بردارید« . پیرمرد به پسر دعا فروش زل میزند. او هم فهمیده بود که پسرک خواندن بلد نیست....
دعایش را به پیرمرد میدهد و پولش را میگیرد...برمیگردد تا به سمت آن دو مادر و فرزنداشان برود اما منصرف میشود. رویش را بر میگرداند و با همان بغضی که در صورتش موج میزد به سمت در خروجی میرود.
سر جایم نشستهام و حس میکنم نگاه معصوم آن کودک مثل آوار روی سرم خراب شده. دارم به دنیای آن کودک فکر میکنم. همان دنیایی که در ویرانی آن خودش هیچ نقشی نداشته. به فلاکتی که سرنوشت نصیب آن کودک کرده است.