تبليغاتX
فــــلاش بــــک

فــــلاش بــــک

شهری به رنگ خاکستری

برج میلادمسیر مستقیم اتوبان را در پیش گرفته ایم...دور برمان پر از ماشینهایی است که هر لحظه مارا وادار به فشار دادن پدال ترمز میکنند. راننده ها به هر بهانه ای به هم بد و بیراه می گویند و داد و بیداد راه می اندازند. دیگر خبری فشار دادن گاه بی گاه پدال ترمز هم نیست. ترمز دستی را کشیده ایم در پشت دهها کیلومتر ماشین در یکی از بزرگترین اتوبانهای تهران حبس شده ایم. چاره ای جز تحمل نداریم. راههای فرعی هم ترافیکی سنگین تر از راه اصلی دارند. شاید یکی دو ساعت بعد در پایان این راه خبری از ترافیک نباشد, در دلم می گویم کاش در شهری به جز تهران زندگی میکردم...چند لحظه بعد از حرفی که زده ام منصرف می شوم...

 

در انتهای اتوبان بزرگترین نماد مدرن شدن تهران از لابه لای سیاهی ها قد علم کرده است, گاهی اوقات خیال می کنم مردی بلند قد است که سرش را از بین دوده هایی که تهران در بر گرفته به امید دیدین هوای یکدست و بی دود بالا آورده است.

 

عصر می خواهم به خانه برگردم. مترو حادثه دردناکی است که لااقل مطمئنم اگر چه ممکن است مجبور باشم یک ساعتی را عین چوب خشک در لا به لای فشار مسافران بایستم اما مطئنم که بالاخره به مقصد می رسم و خبری هم از معطلی نیست. ولی چه رسیدن لذت بخشی است حضور تقریبآ یک ساعته در بین فشار های بدنی , شمیایی و صوتی که گاه تا سر حد یک شکنجه روزانه برایم تکراری می شود ولی لااقل آنرا به فاجعه ایی به نام اتوبوس و تاکسی هایی کرایه اش از نرخ دلار و بازار بورس و قیمت نفت هم ناپایدارتر است و هر روز کرایه بالای دیروز را بالاتر میبرند ترجیح می دهم.

 

صبح زود از سرویس دانشگاه جا مانده ام و باید از روی اجبار بروم افسریه تا به اتوبوسها برسم. ساعت حدود شش صبح است و من وقتی پایم را در افسریه تهران می گذارم آرزو می کنم که ای کاش در خانه می ماندم و آن روز را بی خیال درس و دانشگاه می شدم. اگر آن موقع از صبح خواستید آن حوالی بروید حتمآ یک ماسک مناسب همراه خودتان داشته باشید تا لا اقل از بین آن همه دودو دم جان سالم به در ببرید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:14  توسط مهدی کریمی  |