ماجرای یک دیوار نوشته
در محله قبلی مان یک دیوار بود که هربار رنگش می کردند یک نفر می آمد و دزدکی یک بیت شعر روی آن می نوشت و جالب اینجاست که در تمام دفعات یک بیت ثابت را روی آن دیوار تکرار می کرد( البته با رسم الخطهای گوناگون). خلاصه اینکه این دیوار طلسم شده بود و حتی رنگ کردن آن هم باعث بی خیال شدن شخص نویسنده از نوشتن این شعر بر آن نمی شد.برای همه جای سئوال بود که این آدم مردم آزار لااقل چرا محض تنوع هم که شده سراغ یک شعر دیگر نمی رود و همیشه با این یک بیت شعر روی اعصاب مردم محل پارازیت می اندازد.
آن شعر این بود:
من از روییدن خار بر سر دیوار فهمیدم که ناکس, کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها
پ.ن: گمان می کنم نویسنده این شعر بر روی آن دیوار به شدت تحت تاثیر سینمای کیمیایی قرار گرفته بود که هی چپ و راست دارد قیصر را با شیوه های گوناگون برایمان بازسازی می کند. بر حسب اتفاق مضمون این شعر هم بی ارتباط با دیدگاه کیمیایی در فیلمسازی نیست...

