تبليغاتX
فــــلاش بــــک

فــــلاش بــــک

ماجرای یک دیوار نوشته

در محله قبلی مان یک دیوار بود که هربار رنگش می کردند یک نفر می آمد و دزدکی یک بیت شعر روی آن می نوشت و جالب اینجاست که در تمام دفعات یک بیت ثابت را روی آن دیوار تکرار می کرد( البته با رسم الخطهای گوناگون). خلاصه اینکه این دیوار طلسم شده بود و حتی رنگ کردن آن هم باعث بی خیال شدن شخص نویسنده از نوشتن این شعر بر آن نمی شد.برای همه جای سئوال بود که این آدم مردم آزار لااقل چرا محض تنوع هم که شده سراغ یک شعر دیگر نمی رود و همیشه با این یک بیت شعر روی اعصاب مردم محل پارازیت می اندازد.

آن شعر این بود:

 من از روییدن خار بر سر دیوار فهمیدم          که ناکس, کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها

 

 

پ.ن: گمان می کنم  نویسنده این شعر بر روی آن دیوار به شدت تحت تاثیر سینمای کیمیایی قرار گرفته بود که هی چپ و راست دارد قیصر را با شیوه های گوناگون برایمان بازسازی می کند. بر حسب اتفاق مضمون این شعر هم بی ارتباط با دیدگاه کیمیایی در فیلمسازی نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:34  توسط مهدی کریمی  | 

این روزها

این روزها همه چیز رنگ غریبی دارد

 

 

انگار فصل انداختن پوستهای کهنه رسیده است

 

 

مثل اینکه باید بزرگ شد

 

 

دیگر فرصتی برای خود را به خواب زدن نمانده...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:34  توسط مهدی کریمی  | 

...

روی سنگ قبری نوشته بودند:

 لطفآ سیگار نکشید, مرحوم آسم دارد.

 

گل آقا

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:22  توسط مهدی کریمی  |