عابر بانک مورد نظر در دسترس نمی باشد

عابر بانکها که در روزهای معمولی سر هر کوچه و خیابانی بدون هیچ مزاحمی منتظر مشتریان خود هستند در روزهای آغازین هر ماه به یک دردسر اساسی تبدیل میشوند. دستگاههایی که نیمی از آنها به دلایل مختلف از دور خارج شده اند و نیمی دیگر صفهای طولانی مقابلشان آنها را از دسترس دور کرده است. اینجا دردسر همه گرفتن پول است, دردسری که کارت به دستان منتظر در صف هر لحظه برای رسیدن به آن بی تابی می کنند.
چون عابر بانکها در هر بارانجام عملیات مقدار محدودی را پرداخت می کند مشتری مجبور است چند باره دریافت موجودی را انجام دهد تا حقوق یک ماه کاری اش را تمام و کمال در جیب بگذارد و همین موضوع باعث شده تا صدای اعتراض آنهایی که در صف ایستاده اند چند باری بلند شود. آنهایی که جلوی صف ایستاده اند تا کمر در دستگاه فرو رفته اند و مراقب این هستند که شخص دریافت کننده تقلب نکند. جلوی صف یکی از خانمها کارتش را برای بار دوم بعد از دریافت اول درون دستگاه قرار میدهد. نگاههای چپ چپ آنهایی که در صف ایستاده اند قصاصی بدتر از جرم آن خانم را نصیبش میکند.
هر وقت که بلایی سر دستگاه می آمد نفسها در سینه حبس می شد. هیچ کس طاقتش را نداشت که بیبیند تمام تلاشهایش برای رسیدن به چند اسکناس تا نخورده به بن بست خورده است. بالاخره فاجعه به سراغ صف دستگاه بقلی ما میرود. دستگاه آنها از کار می افتد و مردمی که که در صف بودند با کلی آه و ناله و نفرین به همه ارکان ریز و درشت به سمت دستگاههای دیگر میروند.
"قدیما صف بانک بود حالا صف عابر بانکه...عابربانک گذاشتن که نصفش خراب باشه نصف دیگشم یا موجودی نداره یا به شبکه وصل نیست"
اینها را پیرمردی که برای دریافت حقوق بازنشستگی اش در صف ایستاده می گوید. از حرفهایی که میزند و سر و روی خسته اش به نظر می رسد که چندتا عابر بانک را امتحان کرده و به در بسته خورده است.
مرد نسبتآ چاقی که در انتهای صف ایستاده آرام و قرار ندارد. میخواهد به هر نحوی که شده بدون نوبت پولش را بگیرد. یکضرب میرود جلوی صف و میخواهد کارتش را مثلا یدون سر و صدا بدهد آقایی که آنجا ایستاده تا برایش بدون نوبت پولش را بگیرد. حرکات ناشیانه اش برای دادن کارت به آن آقا براحتی رسوایش می کند و خانمی که در صف ایستاده است وارد میدان میشود تا به قول خودش با زبان خوش آن مرد چاق را راهی ته صف میکند. البته آن آقا هم که قصد ایستادن در صف را نداشت از رفتن به ته صف منصرف شد و به سمت دستگاههای دیگر راه افتاد تا شانسش را در دستگاهی دیگر برای فرار از این قطار انسانی که به صف مشهور شده است امتحان کند.
همین ماجرا باعث میشود تا سر یک بحث همگانی در صف باز شود. ابتدای بحث در مورد فرهنگ و این جور مسائل بود ولی نفهمیدم که چه طور از تاریخچه قیمت گوجه فرنگی, سهمیه بندی بنزین و خداحافظی علی دایی از تیم ملی سر در درآورد.
آخر های صف است و کم کم دارم امیدوارم میشوم که میتوانم کارتم را داخل دستگاه قرار دهم ولی یک حادثه ناگوار شیرازه صف را از هم می پاشد. کارت یکی از مشتریان در دستگاه گیر کرده و دستگاه را مختل می کند. همه با نگرانی دور دستگاه حلقه میزنند و این میان از همه نگران تر من هستم که چیزی نمانده بود نوبتم شود. خدا را شکر مشکل حل میشود و خیال همه را راحت میکند...
