۳ شماره تا امروز
۱. امتحان که تمام میشود مستیقمآ راهی ترمینال میشوم تا هرچه سریعتر خودم را از حوزه استحفاظی دانشگاه خارج کنم...حس رهایی دارم...سوار اتوبوس میشوم و روی صندلی مینشینم...مثل همیشه زانوهایم را به صندلی جلویی میچسبانم و توی خودم جمع میشوم...هدفونم را توی گوشم میگذارم و صدایش را بلند میکنم تا گوشهایم صداهای دیگر نشوند. دوست دارم همه ی لذت زندگی ام در آن لحظه حس کنم... چشمانم را میبندم... گوشهایم را تیز میکنم...صدای فرهاد حس عجیبی را منتقل میکند
«تو فکر يک سقفم... يه سقف بي روزن
يه سقف پابر جا ... محکمتر از آهــــــن»
.....
۲. نزدیک به یک هفته پیش بود که حکم رهایی من از شر این امتحانات عذاب آور صادر شد....حقیقتآ از کندن کوه هم بسی دشوار تر است که بخواهی توی اتاق سر میز بند شوی و مسائل طاقت فرسای دروس ریاضی و خانواده گسترده انرا حل کنی(گفتم خانواده گسترده , از ان لحاظ که رشته ما تا دلتان بخواهد ریاضی توی دست و بالش دارد البته با اسامی گوناگون)....زمانی اشتباها گمان میکردم عاشق ریاضی هستم....اعتراف میکنم در دوران دبیرستان حس شیرینی برایم داشت تا آنجایی که خیلی بیشتر از سطح درسی خودمان میخواندم ولی حقیقتآ در حال حاضر با استیصال تمام اعتراف میکنم که بر خی از دروس را خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند...
۳. این چند وقته بالاخره فرصت شد که چندتا از فیلمهای روی پرده را ببینم... روز سوم فیلم فوق العاده ای بود, نمیدانم کجا خوانده بودم که نوشته بود "زمان تماشای این فیلم می توانید در تنهایی خودتان یک دل سیر گریه کنید"...
پارک وی هم یک فیلم در ژانر وحشت که فقط باید صحنه هایی تصنعی و خونین آن را یک اتفاق جدید در سینما ایران بدانی. اوج بی انصافی است که بخواهیم در کارنامه فیلمسازی جیرانی پارک وی را با قرمز مقایسه کنیم و بازیگرانش را با فروتن و تهرانی در آن فیلم....تمام پارک وی فقط به چند انگشت بریده, دو سه انسان لت و پار شده و چند موجود روانپریش خلاصه میشد ...همین وبس...
دیشب خبر آغاز شلوغی ها را کم و بیش از این و آن شنیدم.صفهای نجومی که فقط برای چند لیتر بیشتر مقابل پمپ بنزین ها بسته بودند....