تبليغاتX
فــــلاش بــــک

فــــلاش بــــک

تولد

 فردا صبح وقتی گوینده رادیو ساعت دو بامداد را برای شبگردهایی که رادیو خود را برای فرار از سکوت شب روشن کرده اند اعلام کند, بیست و یکمین اردیبهشت زندگی من هم آغاز خواهد شد....

 

کودکی هایم با سادگی گذشت...با آن دو چرخه سبز رنگم که به وحشتناکترین شکل ممکن در خیابانهای محله قبلی با آن رکاب میزدم.... با یاد شیطنتهای ریز و درشتی که همین چند روز قبل با احمد دو نفری آنها مرور میکردیم و بلند بلند به زندگی بی دغدغه آن روزهایمان میخندیدیم و در حسرت یک لحظه اش ته دلمان قنج میخورد....زمان دارد دوان دوان به فردا میرسد و ذهن من هنوز هم در متن دیروز گیر کرده است...رنگ خاکستری ذهن بزرگ شده ام را دوست ندارم....آن دنیای رنگی دوران کودکی ام پس کجا رفت؟

 

گفتم که بگویم, بیست سال گذشت..

بیست سال گذشت و من دارم به تو فکر میکنم....به تویی که جسمت را در زیر آن خاک لعنتی دفن کرده اند و روحت در جایی فراتر از آسمان به من خیره شده....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:36  توسط مهدی کریمی  | 

یکی از اینها...

از تیر ماه امسال که بالاخره بعد از چند مدت وبلاگ نویسی بصورت یک وبلاگ نویس آواره , یک وبلاگ دوبلکس تر و تمیز برای خودم دست و پا کردم, این موقعیت پیش آمد که با وبلاگهای بیشتری که شاید قبل از آن فقط سرکی به انها میکشیدم بیشتر آشنا شوم...یکی از این وبلاگها, وبلاگ نیک آهنگ کوثر بود...از طرز برخورد او با مسائل خیلی خوشم می آید...نیک آهنگ مثل برخی ها فقط نمی خواهد سواد خودش را توی سر خواننده بکوبد یا اینکه کاری کند که خواننده وبلاگ برایش ,به به و چه چه, به راه بیندازد....نوشته ها و کاریکاتورهای نیکان واقعآ محشر است و اگر بخواهم بخشی از آنها را اینجا بیاورم نوشته های زیادی هستند که این موضوع شامل حالشان میشود, پس بهتر است خودتان بروید و بخوانید اگر هم وقت کردید آرشیو وبلاگ را هم یک دیدی بزنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:19  توسط مهدی کریمی  |