
چهل روز از نبود رسول ملاقلی پور میگذرد و هنوز هم درک این مساله که او را "مرحوم" خطاب کنم برایم ناممکن است.... ملاقلی پور را بیشتر به خاطر شخصیتش دوست داشتم...وقتی مصاحبه هایش را میخواندم تفاوت ملموسی در گفته هایش با آدمهایی که ادعای زنده کردن فرهنگ جنگ و جبهه را داشتند حس میکردم... فیلمهای او هم از این قائده جدا نبودند...در زمانی که عادت داشتیم از جنگ داستانهای تکراری بشنویم و فیلمهایی را ببینیم که داستان همه شان از پیش برایمان معلوم بود "سفر به چزابه" اش به نوعی شگفت زده ام کرد...
متن زیر (در ادامه مطلب) بخش کوتاهی از مصاحبه ماهنامه فیلم با رسول ملاقلی پور است که نزدیک به۱۱سال قبل با این کارگردان انجام شد. این مصاحبه نسبتآ طولانی توسط جواد طوسی , سعید عقیقی و رضا درستکار در زمان اکران فیلم سفر به چزابه که یکی از برترین ساخته های این کارگردان و فراتر از آن سینمای جنگ بود انجام شد و به همراه پرونده ای کامل درباره ی همین فیلم در ماهنامه فیلم شماره مهر ماه سال ۷۵به چاپ رسید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:58  توسط مهدی کریمی
|
یلدا بازی رو که یادتون هست؟...اینبار ارمیا از من خواسته که ۵ تا از آرزوهام رو برای سال ۸۶ بنویسم و ۵ نفر دیگه رو هم به این بازی دعوت کنم که اونا هم همین کار رو ادامه بدن(یک چیزی شبیه همون یلدا بازی ولی به جای اعتراف این بار آرزو میکنید)....
منم, احرا از میخواهمت تا ابد , محبوب از کاغذ باطله , نبی از بید مجنون , امین از تمام سهم من از زندگی آنلاین و خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز رو به بازی شب عید دعوت میکنم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
۱. یکی از آرزوهای من در سال جدید این است که یک حادثه قریب الوقوع رخ بدهد و ما هم مجبور به تعوض خانه شویم و در کنار آن هم دری به تخته بخورد و یک اتاقی مشابه اتاقم در خانه قبلی نصیبم شود....اصلآ مرده شور این جماعت معمارنما را ببرد که یک اتاق را مانند قبر میّت و دیگری را مثل کاخ گلستان بنا میکنند....اصلا هم به این فکر نمیکنند که یک نفر ممکن است بخواهد در اتاقش لوکیشن بازار شام را طراحی کند و نیاز به یک فضای باز و چند راه درو مناسب دارد که بتواند بین یک عالمه کتاب و دفتر و مجله و لباس و... نفس هم بکشد!
۲. دومین آروزیم در سال جدید این است که بتوانم آنطور که باید دوست داشتن را یاد بگیرم....بچه تر که بودم میتوانست بی هیچ توقعی اطرافیانم را دوست داشته باشم....ولی نمیدانم بخاطر حال و هوای روزهای کودکی بود یا بخاطر شلختگی ذهنی این روزهایم....نمیدانم هر چه هست دوست دارم امسال راحت تر و بی توقعتر بتوانم اطرافیانم را دوست داشته باشم و باز بدون این اینکه توقع جبران کردن داشته باشم بتوانم به دیگران کمک کنم( فکر میکنم انجام دادن مستمر این آخری خیلی سخت است ولی آرزویش که تا اینجای کار جالب بود).
۳. رکورد کتابخوانی من برای سال دوم دبیرستان است.....یک کتاب تقریبآ 300 صفحه ای بود که زندگی نامه ای را به صورت داستان وار بیان میکرد....کتاب را صبح از کتابخانه مدرسه گرفتم...و از همان جا شروع به خواندن کردم...سر هر دو زنگ بعدی به خواندن ادامه دادم...به خانه که برگشتم بدون اینکه لباسم را عوض کنم و نهار بخورم رفتم در اتاق و شروع کردم به خواندن بقیه کتاب... ساعت4 یا 5 بعد از ظهر بود که کتاب تمام شد....خیلی وقت است که تجربه اینطور کتاب خواندن را نداشته ام...اگر هم بوده ظرف همان یکی دو ساعت اول از خواندن خسته شدم و بی خیال ادامه کار شدم...آرزوی دیگرم این است که در سال جدید باز هم چنین تجربه هایی برایم تکرار شود...هر چند که خودم امید چندانی ندارم.
۴. آرزوی دیگرم ماجرای همان شخصی است است که از خدا تقاضای یک اتوبان روی دریا را میکند و پاسخ میاید که ای مردک !!! گفتیم آرزو بکن , زود پسرخاله شدی.... یک آرزوی دیگه...بدو....ولی عین ادم آرزو کن... پس آروزی دومی را بیان میکند که در برخی روایات آرزوی شناختن زنها و در برخی دیگر مواردی متفاوت ذکر شده است خلاصه اینکه وقت آرزوی دومی را بیان میکند صدا از جانب باری تعالی میاید که ای بنده من! آن اتوبانی که خواسته بودی ۲ بانده باشد یا ۴ بانده....
جریان آرزوی چهارم من هم در سال جدید همین وضعیت را دارد....آرزویی که رویای شیرین تمام وبلاگ نویسان و اینترتبازان بخت برگشته است. امیدوارم....فقط امیدوارم که در این سال وضعیت اسفناکی که سرعت اینترنت و از آن بدتر فیلترینگ که در ایران وجود دارد کمی بهتر شود...( باید میگفتم بهتر شدن پیش کش بدتر نشود).... زمانی طاقتش را داشتم که بنشینم و زل بزنم به مانیتور تا تمام لینکهایی که انتخاب کردم باز شود ...اما این روزها باز کردن این صفحات لااقل برای من با این اینترنت ِdial up واقعآ صبر ایوب میخواهد...و از آن بدتر اینجاست که نیمی از صفحات هم با این خبر که " دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد" حالتان را پرتقالی تر از قبل کند.
۵. نمیدانم آرزوی پنجمم صبر جدایی باشد یا خوشبختی برای آنکس که قرار است در این سال از خانواده ما جدا شود...دلم بدجوری گرفته...میدانم وقتی برود خانه سوت و کور میشود...میدانم که قرار است یک نفر از خانواده ما کم شود تا خانواده جدیدی تشکیل شود.... همه اینها را میدانم...ولی وقتی صحبت از تشکیل یک زندگی جدید هزاران کیلومتر آن طرف تر از مرزهای ایران است از ترس این جدایی طولانی ته دلم خالی میشود. ولی خب!! رسم زندگی همین است...پس با تمام وجود برایش آرزوی خوشبختی میکنم...برای خودم هم آرزوی صبر.
+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:15  توسط مهدی کریمی
|