این آنفولانزای لعنتی
چند وقت پیش این آنفولانزای مدرنیته ای که معلوم نیست از کدام جهنم دره ای به این ممکت گل و بلبل ما قدم گذاشته است یقه ام را گرفته بود و من هم عین طاعون زدگان عهد پایانه سنگی که هیچ راه علاجی برای خود نمیدیدند در بستر بیماری افتاده بودم و عمرآ اگر روحم هم خبر داشت که در همان لحظات ملت در دانشگاه دارند از سرو کول هم بالا میروند تا هرچه زودتر واحدها را انتخاب کنند. حالا بگذریم که پاشنه در گوشی مارا از جا کندند اینقدر تماس گرفتند که آی مردک در کدام خوابی که ماجرا از این قرار است ولی من هم عمرآ اگر در اوج مریضی می توانستم به ندای آن گوشی کزایی لبیک بگویم... و فلاکت ثانویه من از عصر همان روز شروع شد...یعنی درست از زمانی که آخرین توانم در حنجره ام جمع کردم تا به تلفن جواب بدهم و وقتی خبر را شنیدم دیگر کار از کار گذاشته بود....تمام واحد ها پر شده بودند و هر چه واحد عجیب و غریب مانده بود به من رسید....حالا بگذریم از بقیه ماجراهایی که من بر سر انتخاب واحد داشتم و چه دردسرهایی که برایم پیش نیامد و چه شاهکاریی که خودم به صورت تک نفره و انفرادی خلق نکردم و بالاخره تمام امیدم به روز حذف و اضافه بسته شد ...خب اینهم از فوائد اینترنتی شدن انتخاب واحد است دیگر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: این نوشته ها رو ساعت ۳ صبح دارم به این پستم ضمیمه میکنم....فردا دوباره دارم میرم پیشش....چند سال بود که سالی یکی دوبار قسمت میشد حرمشو ببینم...درست یادم نمیاد کی و کجا ولی از همون روزی که بهش حرفامو زدم خودشم فهمیده بود که دیگه نمیتونم ازش دل بکنم....فکر میکنم فردا شب همین موقع ها زل زده باشم به اون گنبد طلاییش...دلم بدجوری برای حرمش تنگ شده....

