راه رفتن زیر باران پاییزی را خیلی دوست دارم. مخصوصآ وقتی که چاشنی ماجراجویی هم به آن اضافه شود. صبح دوشنبه وقتی که ساعات عذاب آور کلاس ادبیات به پایان رسید توماج پیشنهاد داد که گشتی دو نفره در شهر بزنیم. خب وقتی که هوا بارانی باشد و کلاس وقت بعد هم فیزیک باشد مطمئنآ پاسخ من هم مثبت خواهد بود. بعد از آن دو نفری از دروازه کائنات(همان درب دانشگاه) خارج شدبم و پیاده رویمان را در کوچه پس کوچه های شهر آغاز کردیم. در همان چند ساعت خیلی چیزهای جدید کشف کردیم. مثلآ اینکه در یکی از کوچه ها پشت مسجد جامع, بنای قدیمی شبیه یک آب انبار بود یا این که آن طرف شهر جایی بود که حدس زدیم یک کاروانسرای قدیمی باشد. سر یکی از چهار راهها هم یک روحانی را با لباس سوار موتور دیدیم که صحنه جالبی بود ولی سرعت عملم برای عکاسی زیادی پایین بود.

*این همان جایی است که حدس زدیم یک آب انبار باشد.... مناره های مسجد هم گوشه عکس پیداست

* این هم همان کاروانسرایی هست که گفتم...ترک جلوی عکس برای دیوار مقابل بناست...دور کاروانسرا را دیوار کشی کرده بودند
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:22  توسط مهدی کریمی
|
بالاخره کتاب کهنه و نو جمالزاده را چند وقت پیش شروع کردم اما در همان اولین داستان از سلسله داستانهای این کتاب چند مورد برایم جالب و مبهم بود:
****
داستان روایت جوانی است به نام سهراب که مادر مریضش رو به موت است و در آرزوی ورود به دانشگاه پزشکی روز و شب را به هم میرساند… حاج فتح الله, همسایه آنها, مردی ثروتمند است که همه از او تنفر دارند و در تمام داستان بخاطر ثروت نامشروعش شحصیتی منفور و پست دارد… سهراب که همیشه پسر خوب و سر به راهی بوده برای رسیدن به آروزهایش, شبی برای دزدی به خانه حاج فتح الله میرود و زمانی که حاج فتح الله را با تپانچه اش بالا سر خود میبیند او را به قتل میرساند و پس از آن دستگیر میشود...
در زندان سهراب بارها در حضور یکی دیگر از شخصیتهای داستان اعتراف میکند که چقدر به حاج فتح الله حسودی میکرده و میخواسته که سر به تنش نباشد. سهراب به شدت عذاب وجدان داشت و از جزای کارش در آن دنیا میترسید تا اینکه یک شب در زندان خواب حاج فتح الله را میبیند که مدام دارد از او تشکر میکند و میگوید" خدا خیر ت بدهد پسر..من واقعا نمیدانم چطور از تو تشکر کنم که مرا از ان زندگی نکبتی خلاص کردی" حاج فتح الله در خواب اعتراف میکند که برای بدست آوردن ثروتش چه کارها که نکرده و چه کلاهها که بر نداشته است …. بعد از یک اعتراف طولانی( که گمان نمیکنم شمربن ذالجوشن هم توانسته باشد این همه گناه در عمرش انجام دهد) حاج فتح الله به سهراب میگوبد:"یقین دارم که در دالان بهشتم دارم به طرف بهشت میروم و هر لحظه هزار بار به عمر و جوانی تو دعا میکنم"
سهراب از خواب بیدار میشود و تصور میکند که تمام اینها را در واقعیت دیده و خوابی در کار نبوده. سهراب بعد از بیدار شدن ناگهان به یک عارف تمام عیار تبدیل میشود و در زمان اعدام هم با احساس سبکی و آرامش طناب دار را بر گردن خود قرار میدهد...
****
یک نزول خور که به بهشت میرود و یک قاتل که عارف میشود...
کاش واقعآ به همین سادگی بود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:58  توسط مهدی کریمی
|