***********
تا به حال چند بار تصور کردهاید که یک آدم را بکشید؟...تا به حال به آدمهایی که کشتن برایشان راحتترین کار دنیاست فکر کردهاید؟ شخصیتهای که واژه انسان برازنده آنها نیست و شاید خیلی به ندرت و حتی هرگز با چنین افرادی را مستقیمآ روبرو نشدهایم و فقط اخبار جنایات آنها به گوشمان رسیدهاست.
یک قاتل که در کوچه خیابان راه میافتد و اسلحه طرف مردم میگیرد شاید برای افرادی که با آن قاتل روبرو میشوند خطرناک باشد ولی آن روزی که آن قاتل در مسند قدرت قرار بگیرد دیگر چه با او روبرو شوی و چه نشوی در خطری...همه مردم آن شهر و حتی تمام جهان در خطرند...
«من پسر صدام بودم» روایتی است از سر نوشت نه یک قاتل, بلکه سلسله قاتلانی که پا را فراتر از کشتن مردم سرزمین شان گذاشتند. این کتاب سرگذت لطیف یحیی بدل و فدایی عدی حسین صدام فرزند ارشد صدام است. کتابی که شاید شما را به همه چیز مظنون کند...وقتی که متوجه شوید انسانهایی بودهاند و هستند که جنایت و غارت و شهوت بیافسارشان سر به فلک گذاشته است مطمئنآ به اکثر شخصیتهایی که دور و برتان هستتند مظنون خواهید شد.
«فقط صبر کنید تا رئیس جمهور شوم. من سخت بیرحم تر از پدرم خواهم بود. این جملات را یاداشت کنید. آرزوی دوران صدام حسین را خواهید کرد!» این را عدی حسین صدام فرزند ارشد و جانشین صدام پس از او گفته است.
این کتاب یکی از پرفروش ترین کتابهای سیاسی است که تا کنون در ایران به چاپ رسیده و واقعیات زندگی شخصی و سیاسی عدی حسين صدام است که از زبان بدل او لطیف یحیی به نگارش درآمده که آیینه تمام نمای هر حکومت دیکتاتوری است.
«من پسر صدام بودم, در زمان حیات رژیم صدام نوشته شده و گرچه روایتی مستند از زندگی فرزند ارشد دیکتاتور وحشی عراق است اما در بعدی دیگر , به کثافت پنهان خودکامگی در جامعهی عراق میپردازد و تا آنجا پیش میرود که خواننده را به تهوع وا میدارد ... قتل , شکنجه , ترور , فحشا و....»
شاید نیاز به ذکر یک نکته در اینجا ضروری باشد و ممکن است عنوان سیاسی کتاب شما را به اشتباه بیندازد. این کتاب از نظر داستانی نیز کتابی قوی و گیرا محسوب میشود و جذابیتهای آن در همین نکته نهفته است که ماجراها را به صورت یک داستان به هم پیوسته روایت میکند. توصیه میکنم هرگز این کتاب را از دست ندهید. خط داستانی پر کشش این کتاب هر خوانندهای که آنرا شروع کند را تا انتها با خود همراه خواهد کرد.
یکی شعار می دهد...یکی می کشد...یکی میمیرد...یکی تقلب می کند
یکی می بازد و به جام جهانی نمیرسد...
یکی هم که استاد دانشگاه است دانشجو را می اندازد...
راستی عدالت را با کدام سنگ محک می سنجند؟اما خدایا... راضی ام به رضای تو
دیروز که موذن اذان مغرب را می گفت و ذره بارانی از آسمان بر زمین می ریخت تو هم از زمین به آسمان سرازیر شدی...این حافظه لعنتی از تصاویرت پاک نمی شود....این پیراهن مشکی را بر تنم دوست ندارم...کاش من جای تو می رفتم...کاش این پیراهن مشکی امروز بر قامت تو سوار می شد.
از تمام دوستانی که تلفنی و یا با کامنتهای خود تسلیت گفتند ممنونم... امیدوارم بتوان لطف و مهربانی برخی دوستان عزیزم که با تمام وجود حرفهایشان و همدردی شان برایم ارزشمند بود را جبران کنم.
خودمم نمیدونم چه مرگمه و دلم چی می خواد...فقط میدونم هر یه ثانیه ای که از زمان امشب می گذره بیشتر توی این باتلاق دلتنگی فرو میرم....همه زندگی ۲۲ سال گذشته ام توی مخم به صف شدن دارن جلوی چشمام رژه میرن....حس میکنم یه چیزی یه جایی یه نقطه ایی توی این زندگیه کوفتی کمه....نمیدونم چیه...فقط میدونم اون یه تیکه پازل زندگیم که اش خالیه امشب خوابو از چشمام گرفته...
راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم شایدم بی خوابی امشبم به خاطر اینه که قول دادم تا صبح بالای سرش بیدار بمونم...به خاطر اینکه شب تولدشه...شاید این قولمه که مثل فیلمای علمی تخیلی به یه قانون تبدیل شده که منم بخوام یا نخوام باید ازش اطاعت کنم...
انگار همیشه شبا تا دم دمای صبح وقت دلتنگیه....شب زنده داری رو دوست دام حتی با دلتنگیاش
عکسی به دست داشت
از خود
آن را نشان من داد
-پرسید:با این مشخصات کسی را ندیده ای؟
امروز روز دانشجو است...عجب روز زیبا و دوست داشتنی و محبوب و گل و بلبلی...آدم حس میکند حتی در و دیوار هم دارند به او تبریک میگویند...البته از مسئولین دانشگاه و صدا سیما کلآ هر مسئول دیگری نمیتوان در حد در و دیوار توقع داشته باشید...بالاخره سرشان شلوغ است دیگر...کلآ باید خوشحال باشید که اگر در دانشگاهتان یکی دو تا سخنرانی انجام شود و شیرینی و سن ایچ پخش کنند...چی؟ دانشجو؟ حق و حقوق؟شعور و از این حرفها؟ شوخی میکنید
بالاخره نشریه دانشجویی کوچک ما هم در روز دانشجو در حالی که در حد یک اسکناس 50 تومانی هم از سوی دانشگاه به ما کمک نشد از جیب بچه های تحریریه چاپ و منتشر شد...خدا آخر عاقبتمارا به خیر کند...با این اوضاع مالی میخواهیم ماهنامه هم بزنیم .....
تیر ماه سال گذشته قرار شد که من پنج سوژه اجتماعی را تعیین کنم و با جزئیات آنها را برای منصور ضابطیان ,دبیر سرویس اجتماعی چلچراغ, ببرم. این موضوع تا چند روز فکرم را بدجوری مشغول کرده بود. آن چند روز ایده های فراوانی به ذهنم رسید...از ساختمان های عظیمی که امروز متروکه مانده است تا صفهای طویلی که همیشه از آنها متنفر بودم و دهها موضوع دیگری که همه شان جزو علامت سئوالهای افکار شلوغم بوده اند.
چند روز بعد از بین همه ی سوژه هایی که برای خودم یادداشت کرده بودم پنج مورد از آنها را نوشتم و برای منصور ضابطیان بردم و او هم از بین سوژه هایم موردی را انتخاب کرد که من اصلآ انتظارش را نداشتم. قرار شد که من از آن به بعد روی موضوع صف کار کنم.
هیجان این گزارش در کنار زندگی پر التهاب آنروزهایم فضای عجیبی را در خاطراتم ماندگار کرد. آن زمان من چندین بار به صفهای اعزام به خدمت سربازی, سفارت خانه ها , بازار بورس , عابر بانکها و صفهای دیگری مراجعه کردم و چند ساعتی را در آنها ایستادم و همه چیز را, از لحن بیان تا نوع تفکرات و طبقه اجتماعی و هدف مردم از ایستادن در آن صفها زیر نظر گرفتم. همچنین جستجوی من برای یافتن صفهایی که ویژگی منحصر به فرد و خاصی داشته باشند و فیلمهایی که در آنها به صف اشاره شده باشد به نتایج جالبی رسید.
تا به حال هیچ وقت به صف و ایستادن در آن اینطور نگاه نکرده بودم. صف اعدام یکی از وحشتناک ترین انواع صف برایم بود که بارها در ذهنم آنرا مجسم کردم. یا مثلآ آن صف در فیلم "آخر زمان" که سرخپوستان پشت سر هم ایستاده بودند تا یکی یکی سر از تنشان جدا شود و قلبشان را از سینه شان بیرون بیاورند. آن زمان در مورد صف اعدام برای این گزارش اینطور نوشته بودم: " اینجا انتظاری در کار نیست...مجرمان در یک صف می ایستند, رو به روی مرگ با چشمانی بسته...جوخه اعدام اسلحه های خود را برای شلیک اماده میکنند.. صدایی مهیب همه جا را فرا میگیرد....چند دقیقه بعد انسانهای آن صف دیگر زندگی را تجربه نمیکنند."
از شروع کار در مورد گزارش صف, که جمعآ چند هفته ای بیشتر طول نکشید, دوست عزیزم شروین خدابخشی راهنمای بسیار خوبی برایم بود اما متاسفانه دلایلی برای من وجود داشت که ترجیح دادم کارم را ادامه ندهم و نیمه کاره رهایش کنم.
این هفته بعد از یکسال پرونده صف در چلچراغ کار شد. البته در مقابل موضوعات اجتماعی دیگری که قبلآ در مجله کار شده بودند سوژه دندان گیری محسوب نمیشد. اما خوشحالم که حالا موضوعاتی را که یک سال پیش با آن ها درگیر بودم از دید کسانی که تجربه بیشتری از من دارند میخوانم. البته کمی متفاوت با آن جزئیاتی که من در ذهنم داشتم. و همچنین کمی متفاوت تر در نام کسی که پیش از این سوژه این گزارش را پیشنهاد داده بود.
امروز موقع برگشتن از دانشگاه به بهانه دیدن ایستگاههای جدید خط 4 مترو از مترو دروازه شمیران به فردوسی رفتیم تا هم حس کنجکاویمان را ارضا کنیم و هم از همانجا خط مترو عوض کنیم و شلوغی ایستگاه امام خمینی را به خاطر تعویض خط تحمل نکنیم.
سمت فردوسی که رفتیم همینجوری به سرمان زد که یک سری هم به خیابان برلن و لاله زار و آن اطراف بزنیم. گشت کوتاه من و یک دوست بسیار عزیز در خیابان لاله زار واقعآ برایمان دلنشین و جذاب بود. اما لذتی همراه با دلتنگی...
لاله زار شلوغ بود...خیلی شلوغ...پر از مغازه های الکتریکی..پر از آدمهایی که دغدغه شان از حضور در آن خیابان یا خرید کردن بود و یا کاسبی کردن...انگار کسی حواسش نیست اینجا لاله زار است....اینجا همان خیابان مشهور است....خیابانی که انگار حرفهای زیادی برای گفتن دارد و قصه های زیادی برای تعریف کردن.
یاد صفحه نوستالوژی چلچراغ میافتم که چند وقت قبل از لاله زار نوشته بود. دلم میگیرد وقتی میبینم از تمام آن سینماها و تئاتر های لاله زار فقط یک سری تابلو رنگ و رو رفته قدیمی بر جای مانده . دلم میگیرد وقتی میبینم از آن همه قصه هایی که از لاله زار دیروز شنیده ایم فقط همین خرابه ها مانده. دلم میگیرد وقتی میبینم که زمان چقدر بی رحم است.
در باب زادگاه برپا کننده حق و عدالت و نابودگر اسرائیل
در باب ترویج پاچه خواری در دستگاههای دولتی و غیر دوتی
جمله قصار:
"حضور سبز دانشمند فرهیخته جناب آقای دکتر جاسبی"
در این هاگیر واگیر پاچه خواری ها و پیام تبریک و تهنیت برای ورود دکتر جاسبی یکی برداشته ورود دکتر مقدم ریاست منطقه ده دانشگاه آزاد را تبریک گفته....به این میگویند پاچه خواری همه جانبه
به نو آوری و تنوع پیام ها دقت کرده اید ؟ هر ارگان و بخشی برای توی چشم آمدن پاچه خواری اش سبکی را برای تبریک برگزیده است
یکی از دلایل نزول اجلال مقام عالی قدر دانشگاه آزاد در دانشگاه ما پرده برداری از تابلو افتتاح ساختمانهایی بود که یکی دو سال است ما داریم امر مبارک جزوه نویسی و تحصیل را در انها اقامه می کنیم. وجدانآ تا به امروز حس میکردیم نمای این ساختمانهای مثلآ تازه تاسیس یک چیزی کم دارد که این روزها فهمیدیم ایراد کار جای خالی همان تابلوی افتتاح ساختمان توسط جناب دکتر بوده است تا هر روز قبل از شروع کلاس با خواندن آن تابلو چند دقیقه ای شاد شویم.
در باب مهندس شدن ظرف جیک ثانیه

آقا به جان خودم فارغ تحصیلان رشته الکترونیک که در طول تحصیلشان کلی دروس خفن و نیمه خفن و نسبتآ خفن پاس کرده اند جلوی این پویا سریال ترانه مادری که هنوز نسخه ترم اول الکترونیک را نپیچیده رسمآ لنگ انداخته اند....مهندس پویا در این سریال هنوز فیزیک 1 را پاس نکرده رادیو تعمیر می کند و با سیستم سخت افزاری کامپیوتر آشنایی دارد و در یک کارخانه کار تحقیقاتی انجام میدهد و کلی مساله دیگر...احتمالآ کارگردان این سریال الکترونیک را با الکتریکی سر کوچه شان اشتباه گرفته.
تهران رسمآ شده پادگان....هر دخمه ای که پیدا می کنی پر از مامور شده...خواستم بگویم که بدانید در شهرما امنیت اجتماعی دارد از سر و کول شهر بالا می رود.....بله, تهران همه چیزش حل شده است و فقط مانده همین یک قلم که بشود مدینه ی فاضله ای که باب میل بزرگانش است.
امنیت اجتماعی بعنی اینکه وقتی من پایم را از خانه ام بیرون می گذارم از قیافه مامور نظامی کلاه کج کنار خیابان به وحشت بیافتم و جرات نکنم دست از پا خطا کنم.
همه خیابانها پر از گشت ارشاد شده آنوقت اگر دزد بیاید یا دعوا بشود باید بعد چند بار تماس گرفتن با 110و بعد از نیم ساعت یا بیشتر که همه چیز تمام شده پلیس بیاید. پلیس ما اینقدر در طرحهای من درآوردی اش غرق شده که فراموش کرده وظیفه های مهمتری هم دارد.

پ.ن : چند روز پیش تولد چلچراغ بود....محیا پیشنهاد داده بود که برویم تحریریه و برای چلچراغ جشن تولد بگیریم. بچه ها رفتند و من ماندم با این ویروس آنفولانزای وقت نشناس که توی تنم جا خوش کرده بود...گزارش فرید را از این جشن تولد حتمآ بخوانید.
دوران مدرسه در
بین تمام درسهایم , تاریخ حال و هوای دیگری برایم داشت...آن روزها در تصور روزهای
کودکی ام دوست داشتم باستان شناس بشوم تا با یک کلاه جهانگردی و یک کیف کمری یا یک
کوله پشتی در لابه لای خاک و خل ها در تپه های باستانی به دنبال قدمت کوزه های
سفالی و ترجمه کتیبه های تاریخی باشم...آن روزها فقط میدانستنم که من گذشته را
بیشتر از حال دوست دارم...حتی اگر خودم هم مال آن گذشته نباشم..
من شیفته گذشته
ام...من عاشق جمع کردن عکسهایی از روزهای زندگی ام هستم...من حتی برگه انتخاب واحد
ترم 1 دانشگاه را هم نگه داشته ام تا سالها بعد برایم خاطراتم را زنده کند...من پر
شده ام از گذشته...زیباترین حس ها را از
فکر کردن به اتفاقات گذشته میگیرم و آزار دهنده ترین افکار را هم از زندگی در
گذشته نصیبم می شود.
هنوز هم دلم پر
میکشد برای آن دوستیهای روزهای دبیرستان ...یاد آن روزهایی که برای کنکور درس
میخواندم و آن همه اتفاقات شیرینی که با وجود استرس درس برایم لذت بخش ترین روزهای
زندگی ام را رقم زد .هنوز هم حسرت لحظاتی از آن روزها را می خورم که دیگر برایم
تکرار نمیشود و نمی توانم دوباره شیرنی اش را حس کنم جز با تکرار خاطراتش.
من از آهنگها,
از آدمها, از عکسها, از کاغذها, از نوشته ها , ازخیابان ها و از کوچه ها خاطره
دارم.... حتی همین حالا هم خاطراتم دارند برایم چشمک میزنند... هدفونم را گذاشته
ام, صدای محسن چاووشی همه وجودم را گرفته و مرا با خود می برد به آن اتوبان خلوت و
آن ماشین و آنروزی که دلم از همه دنیا گرفته بود ...آن روز که من هم با صدای آهنگ فریاد
می زدم "...حالا روزا همشون سه شنبه ان ... لعنت خدا به این سه شنبه ها"
این روزها شده ام "هولدن گالفید"(شخصیت اول ناتور دشت)....نمیدانم چرا اینقدر همسال "استرادلیترها" دور و برم زیاد شده...هولدن را دوست دارم چون بعضی وقتها خودم هم هولدن میشوم
امروز دایره زنگی را دیدم...راستش با چه امیدی قدم در عرصه گیشه سینما نهادیم....گفتیم فی المجلس دو سه فقره مهران مدیری و شریفی نیا با چاشنی باران کوثری میزنیم حالش را میبریم...گفتیم فیلنامه اش را اصغر فرهادی نوشته و عیالش فرمان اکشن را برای فیلم صادر کرده...ولی حقیقتآ به قول یک بنده خدایی بلا به دور...آقا یک نفر برود خرما سفارش بدهد زودتر مجلس ختم سینمای ایران بگیریم برود پی کارش دیگر..
چندتایی از فیلمهای اسکاری امسال را فرصت شد قبل از عید ببینم..."جونو" را دوست داشتم ...برخوردهایی که در فیلم میشد باعث شد بگردم دنبال یکی دو مشت خاک تا بریزم بر سرم که چرا در ایران متولد شدم....برخورد پدر جونو با دخترش موقعی که دختر داشت ماجرای حامله شدنش را برای پدرش میگفت از جمله صحنه هایی که برای همیشه در ذهنم ثبت شد...